(علیرضا فخری)دلالان جان


دلالان جان

سراغم را نمی گیرید

نمی بینید دردم را نمی پرسید حالم را

که اینجا شهر دلسنگان و دلتنگان است

مرا از یادها بردید 

به این بی رحمی خود بارها دیدم

قسم خوردید

نمی دانم که از جنس بشر حستید یا حیوان

ولی میدانم این را من، که حیوان اینچنین پست و رذالت پیشه هرگز نیست

سراغم را نمی گیرید

چه شد های و چه شد هوتان

که تف بر اینچنین خوتان

خجالت می کشد دنیا از این روتان

سزاوارید اگر هر دم

ببارد  رویتان ماتم

نه حیوانید نه انسانید

بگویم چه چه می دانید

مثال فضله می مانید

اگر پست فطرتی باشد شما در اوج آن هستید

شما اینک همان دلالان جان هستید

چیزی بلد نبودی


چیزی بلد نبودی

کاشکی واسه یه بار می شد که حالم و عوض کنی حتی واسه یه بار دلت تو خالی از غرض کنی

انگار بجز کدورت و کینه بلد نبودی تو فکر میکنی که واسه من خوب بودی بد نبودی تو

دلبستن یکی بهت همیشه مثل بازی  بود  می فهمیدی که اون دلت از عشق من ناراضی بود

هیچ وقت نخواستی مثل من به هیچ کسی بها بدی   دلی یو که بردی ازم وقتشه که تو وابدی

پشت غرورت موندی و به خیلی چیزا پا زدی  به این و اون باکی نبود نارو به ما چرا زدی

کاشکی فقط واسه یه بار می  شد که رو راستی کنی   برعکس میل باطنت هر چی می خواستی کنی

چیزی بلد نبودی جز این که به هم شک بکنی هر جور شده منو یه جور قال بذاری دک بکنی

هر چی میون ما بودش واسه من از وفا بودش ولی واسه تو از هوی هر چی که بود ریا بودش

اما حالا از چشم تو افتادم و کهنه شدم اما  حالا تنهاترین یه عاشقم واسه خودم

دور تو رو خط کشیدم بسه دغل بازی دیگه افاده هات مال خودت تمومه طننازی دیگه

بلد بودی پیش همه خودت رو خوب نشون بدی فکر نکنم اگه یه روز مردن من دست تو بود قبول می کردی که بهم یه لحظه رو امون بدی

بلد بودی پیش همه انکار بد بودنتو اما بلد نبودی که چه جوری عاشق کنی شک داشتی حتی تو خودت همیشه خوب موندنتو

گفته بودم بهت یه روز سر میره هر چیو که هست غرور چیزی نیس که بشه پاش موند و راستی دلو بست

علیرضا فخری(خیال خسته تر)


خیال خسته تر

تو تنهایی خونباری که اشکام شعله ور میشه    چه آسون این من عاشق خیالم خسته تر میشه

تو تنهایی منحوسی که بودن رنگ تاریکیست    دارم حس میکنم کم کم که مرگم جاش تو نزدیکیست

هوای رفتنم تلخ و هوای موندنم اندوه است  دیگه تنهاتر  از هرشب خیالم از خیال اوست

تو تنهایی مایوسی که رویام رو به خاموشه تمومه خواستن من فقط یک لحظه آغوشه

تو تنهایی تنهایی که چیزی جز سک.تم نی من و شک و خیالی گم که راهی جز سقوطم نی

علیرغم همه میلم تو این باقی کم فرصت نمی خوام باقی عمرم همه روزاش بشه حسرت

هوای رفتنم تلخ و هوای موندنم اندوه است  دیگه تنهاتر  از هرشب خیالم از خیال اوست

خیال خستمو دیدی بهونه دستت افتاده   تو هم انگار نرسی، تو خیال خستت افتاده

دیگه دلتنگی ، یک لحظه خیالش بی خیالم نی دیگه داغون تر از این حالواسه من دیگه حالم ن

نمی پرسی نمی ترسی با این حول و ولا تو تن مثه اینکه تو خوشحالی از این بدرود شوق از من

عجب تن پوشی داره مرگ عجب ترسی توم افتاده فقط   مرگه که این روزا بهم دلبساه دلداده

عجب روزای کم شوقی دارم سر می کنم با تو    دارم حس می کنم کم کم کنارم خالیه جا تو